+ نوشته شده در
89/07/10ساعت 0 قبل از ظهر  توسط pink girl
|
سلام دوستاي گل من.خوبيد؟ 

نمي خوام بگم كه چه قدر اين عمر آدميزاد زود مي گذره،
نمي خوام بگم كه چه قدر روزا زود ديروز مي شه و شايد تا چند وقت ديگه حتي فردا هم ديروز شه
و خلاصه از همه اين حرفا مي خوام به اين برسم كه انگار همين ديروز بود كه اومدم و اومدن ماه خدا رو تبريك گفتم و حالا اومدم تا پايانشو كه يه عيد شيرينه تبريك بگم.
شيرين از اين لحاظ كه تونستيم يه ماه تمرين خوب بودن كنيم و اينو به وضوح فهميديم كه ميشه خوب بود و خوب موند،ميشه اونقدرها هم سياه نشد و يه خطوط پررنگ سفيد از قلبمون به جاي جاي ذهنمون متصل كنيم و به روزگار بدون بدي فكر كنيم.
داشتم فكر مي كردم يعني از دوازده ماه سال ما فقط تو يه ماه بايد زنداني آزاد كنيم ،به ياد ايتام باشيم،به سالمندان سر بزنيم؟
فقط يه ماه به خودمون حق بديم كه تو اين دنيا به غير از خودمون آدماي ديگه رو هم ببينيم،فقط يه ماه بزرگتر و كوچكتري رعايت بشه،خلاصه كه همه خوبي دنيا تو يه ماه جمع بشه؟
نه اين انصاف نيست! خدا هم اينو نخواسته،خدا خواسته يه ماه تمرين كنيم تا عادت كنيم،تا ياد بگيريم كه يه دنيا آدماي محتاج كمك هستن كه تو يه ماه نميشه تك تكشون رو پيدا كرد و به حرف دلاشون گوش كرد و دستشون رو گرفت و بهشون آرامش داد.
آره اينا همش حرفاي دلم بود كه تو اين يه ماه رو هم جمع شده بود.
راستي بنده خوب خدا،تويي كه از نور خدا به رگهات تزريق كردي،تو كه خوبي ها رو ذخيره كردي و بديها رو پاك كردي،تو كه ديگه فكر كنم نمره بيست رو از خدا گرفتي
و الان از نتيجه خودت راضي هستي و تو كه افسار نفست رو دست خودت گرفتي و نذاشتي كه هر جا مي خواد بره و از اين به بعد اين تو هستي كه اون رو هدايت مي كني، با تمام وجود عيد سعيد فطر رو بهت تبريك مي گم. اميدوارم سال ديگه پرنورتر از امسال همديگرو باز هم اينجا ببينيم.
+ نوشته شده در
89/06/19ساعت 3 قبل از ظهر  توسط pink girl
|
سلام دوستاي من.خوبيد؟
تو اين آپ فقط اومدم بگم كه:
تو چشمه زلال دلاتون تو اين شباي طلائي قدر ،وقتي چشماتون ابريه،به ياد همه حاجتمندان باشيد.
دوست صورتيتونم يادتون نره.

التماس دعا.
پ.ن:دست بر قضا قالب وبلاگم دوباره مال خودم شد.
+ نوشته شده در
89/06/07ساعت 4 قبل از ظهر  توسط pink girl
|
سلام دوستاي عزيزم.خوبيد؟
اين روزا يه عطرخوبي تو فضا پيچيده،نيازي نيست
شامه قوي داشته باشي،اگه يه نفس عميق بكشي خودش مياد تموم فضاي قلبت رو پر مي كنه
و تو رو سرشار از شعف مي كنه.
اين روزا و شبا قراره پنجره هاي خونمون رو باز
كنيم و اجازه بديم كه نور آسموني وارد خونمون بشه و سفره هاي افطارمون رو پر از
نور كنه،بلكه كمي از اين نور هم تو سفره دلهامون بشينه.
مي خوام بگم اگه پنجره رو،رو به نور باز كردي و
اگه نور،مهمون دلت شد و تو مهمون خدا،اونوقت ياد كساني باش كه دستهاشون رو به سمت
آسمون درازه و اميدوارند كه يكي از همين روزا،از بيمارستان بيان،كه اونها هم
گرفتاريشون حل بشه،اونوقت سفره افطارشون رو با اون آش رشته هميشگي پهن كنند و
دستهاشون رو ،رو به آسمون بلند كنند و اين دعا رو زمزمه كنند:
اللهم لك صمنا...
پ.ن: دست روزگار قالب من رو ازم گرفت و حالا بايد تا پيدا كردن يه قالب خوب اين قالب رو به اجبار تحمل كنيد.
+ نوشته شده در
89/05/20ساعت 3 بعد از ظهر  توسط pink girl
|